-«به نام یگانه صفوت عالمیان»-
«و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود و آن کلمه، خدا بود.
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور،
اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست بیافریند؟
و خدا گنجی مجهول بود
که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود.
و خداوند، جاوید بود
که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید.
دوست داشت چشمی ببیندش،
دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق،
روشن از آشنایی،
استوار از ایمان و
پاک از خلوص خانه گیرد.
خدا همچنان تنها ماند و مجهول،
و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه، می جست و نمی یافت.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید،
می پرستیدنش، اما نمی شناختنش و خدا
چشم براه « آشنا» بود.
و خداوند خدا، برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!
هیچکس او را نمی شناخت، هیچکس با او «انس» نمی توانست بست
«انسان» را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.»